تبلیغات
کودکی گم شده


n هوس های مارسیا

پنجشنبه 7 خرداد 1388 | 11:55 ب.ظ

 مارسیا هر روز صبح که از خواب بیدار می شود  پرده های کلفت اتاق را به کناری می زند تا آفتاب بی رمق جزیره تمام زورش را بزند تا کمی اتاق را گرم کند آنقدر که صورت در سایه مانده اش را روشن تر کند تا که چشم هایش رمق بگیرد .تصور کن نور درست ما بین چشم های سیاه و درشتش بتابد و مارسیا شروع به خندیدن کند . صدای ریزش آب چه از داخل حمام و چه  از شیرهای دستشویی و آشپزخانه باید از خانه شنیده شود .به قول خودش حس جنسی غالبی دارد که روزش را می سازد .با حوله ی کوچکی که به رنگ شیره ای است از حمام بیرون می آید و آگاهانه سعی می کند سفت به کمرش بسته نباشد تا با تلنگری به پایین غلت بخورد و سعی هم می کند که حواس پرت نشان داده شود ! با سشوار سعی می کند موهای پر آبش را که به زمین می چکد خشک کند همیشه ی خدا کف اتاق باید خیس از آب موهایش  و بدنش باشد و من هم باید روی تخت  دراز کشیده باشم و ناظر ساکت حرکاتش  . با لوسیون های مختلف که هر هفته مدلش را عوض می کند به جان پوست تنش می افتد و بوی متصاعد شده از چرخش دست هایش به روی بدنش حال من و گل های داخل اتاق را عوض می کند . وقتی هم که حوله از دور کمرش می افتد با عشوه خاصی به روی زمین حوله را حرکت می دهد انگار بخواهد رد پای خیس اش را خشک و مرتب کند . با دست هایش سعی می کند قطرات مانده در لا به لای موهایش را به طرف صورتم پرت کند انگار بچه ای بخواهد آب بازی کند !  میوه ها نقش بسیار مهمی در زندگی روزمره ی مارسیا ایفا می کنند .سیب خیلی سبز و گاه خیلی سرخ ! نارنگی آب دار و پرتقال های اسراییلی باید زیر دست و پایش باشد آنقدر که به روی زمین قل بخورند .پوست پرتقال درشت را با ناخن های درشت و بلندش می کند به طوری که ذرات ریز کنده شده از پوست هوا را معطر کنند .با سلیقه ی تمام روی زیر دستی فیروزه ای رنگ مرتب شان می کند و من بی آنکه تکانی به خودم بدهم باید دهانم نیمه باز باشد و چشم هایم به طور کامل بسته ! توت فرنگی های وحشی هم گاه گداری باید به روی سبد میوه کنار پنجره باشند .ولی خدا را شکر که از فلفل چه سبز و قرمز ،  خوشش نمی آید وگرنه ترکیب مزه میوه ها را به کل تغییر می داد .وقتی حوله به زمین به طور عمد انداخته می شود ناز و کرشمه ی مارسیا دو چندان می شود . چشم هایم تا پایان بازی باید بسته باشند وگرنه بازی لطفش را از دست می دهد ! ده نوع مختلف ترانه های آرام هم باید به طور مرتب در اتاق شنیده شود وگرنه مارسیا آرامش اش را از دست می دهد ! صبحانه که تمام می شود  ( منظورم مراسم میوه خوری است ) مارسیا صورت من و خودش را با طعم میوه ها رنگ آمیزی می کند تا مراسم عشق بازی آغاز شود .قهر و ناز زنانه اش حدی برای کامل شدن ندارند .پس از ماه ها دیگر عادت کرده ام  . قرار مان از اول این بوده که کاری به قهر و آشتی اش نداشته باشم . چون رفتار پس از عشق بازی اش به طور کاملن غریبی فرق دارد .دوباره همان مارسیای مظلوم و دوست داشتنی می شود و چون من هم عاشق بازی های تازه هستم حرفی برای اعتراض کردن ندارم .بعضی وقت ها به یاد پل استر که می افتم فکر می کنم کپی کاملی از حرکات مارسیا در نوشت هایش داشته .  در خیابان و یا پاپ و کافه ها عادت سکسی مارسیا باز هم فرق می کند .با لب هایش به طور حسی و کاملن مشهود بازی می کند و لیوان مشروبش را در لابه لای لب هایش قفل می کند و شیفته وار نگاهم می کند آنقدر که  خجالت می کشم و سرم را پایین می اندازم ولی بازی کردن با مارسیا قواعدی دارد که اجرا نکردنش قهر و آشتی کوتاه و بلند مدتی  را به همراه خواهد داشت .همیشه تی شرت یا شلواری که او دوست دارد را باید  بپوشم و به هیچ عنوان از کفش رسمی نباید استفاده بکنم .یا کتانی یا لا انگشتی چرمی بیست و هشت پوندی ! کلاه هم نباید به روی سرم باشد چون نمی خواهد شبیه به خیلی ها باشم .بطری شراب هم باید دو تا باشد یکی سفید و دیگری قرمز و اگر لازم شد بطری بعدی درست شبیه به هم باید باشند . مارسیا عادت به حرف زدن های طولانی دارد.  وقتی که مست می شود باید شنونده ی خوبی باشم و هر پنج دقیقه هم از من می پرسد کجا بودم  ؟ و من باید جمله کامل بگویم نه کوتاه ! لباسی  را هم  که می پوشد باید دقیقان سلیقه من باشد .دامن کوتاه و تی شرت حلقه ای یا شلوارک بالای زانو و پیراهن نه خیلی یقه باز .صندل پایش هم ست با لباس هایش .گوشواره ها نباید خیلی درشت و نه خیلی کوچک باشند .گردن بند هم  ظریف باید باشد و هم اینکه به چشم بیاید . موها به هیچ عنوان نباید بسته شود شلال و باز باکمی خیسی ! روی میز باید شراب بخوریم ،  روی کاناپه  نشستن هیچ شانسی در رابطه نشتن مان ندارد . پنجره ها باید طاق باز باشد چه در خانه و چه در کافه یا پاپ ! چون دریچه ی میترالش کمی گشاد است و برای قلبش اصلن خوب نیست !  از انگشت هایش برای ارتباط زیاد استفاده می کند . با دوست های مردی که می شناسد وقتی با من هست زیاد گرم نمی گیرد یا راحت تر بگویم تحویل شان نمی گیرد نه به خاطر من که بیشتر این خودش هست که دوست ندارد .با دوست های زنش گرم تر رفتار می کند ولی از مادرش متنفر است دلیل اش را بعدان خواهم گفت .برای عشق بازی کردن به ساعت نگاه نمی کند چون زمان نگه داشتن -  برای این کار حالش را به هم می زند . از لباس حریر برای خوابیدن استفاده  نمی کند  چون تن اش را اذیت می کند .همیشه لخت می خوابد چون همین که ملافه روی تن اش باشد کفایت می کند . عاشق بازی کردن با موهایش است .بیچاره انگشت های من  تاول می زنند از بس با موهایش ور می روم ولی این هم جزیی از قواعد بازی های ما دو نفر است .



n مچ بند سبز کارلا

پنجشنبه 7 خرداد 1388 | 11:51 ب.ظ



چه فرقی می کند که او بیاید  یا آن  که صورتش سبزه تر است ! از سر خیابان تا چند فرسخ دورتر  همه ی شعارها را پاک کرده اند و چند شال سبز و مچ بند به در و دیوار الصاق ! کرده اند .  کارلا می گوید خوبه ها ! رنگ ها رو می گی یا یه چیز دیگه ؟ سرش را می چرخاند و موهایش را به  روی صورتش می ریزد .چقدر خنده های این دختر را دوست دارم .نه کتاب داستان می خواند و نه پل استر را می فهمد و نه موراکامی را ! کاری به هیچ داستان نویسی ندارد ولی همه ی رنگ ها را می شناسد . رنگ های روشن و دل باز . شلوارک کوتاه همیشگی اش را پوشیده و تاپ رنگارنگش را .صندل امروزش با دیروز فرق دارد .ناخن هایش را هم لاک تازه زده و موهای بلندش را ژل نرم زده .چشم های آبی تیره اش امروز روشن تر شده دلیلش را نپرس چون خودم هم نمی دانم .از دوست پسر ایرانی اش مچ بند سبز گرفته و موسوی را با لهجه ی قشنگش تلفظ می کند که به خنده ام می اندازد .این دوست پسر مومن بورسیه ی ایرانی اش را خیلی دوست دارم . قد بلند و صورت نازی دارد کاری هم به اینکه بابای عزیزش در کابینه برادر احمدی نژاد سمت دارد ندارم . پسر خوب و با ادبی است ولی نمی دانم چرا پاپای نازش زنش نداده ! شاید هم داده با خودش به جزیره نیاورده ! همین که برخلاف پدر موسوی را دوست دارد برایم جالب است .جلوی میزش که نشستم آبجو تعارفش کردم که رد کرد .شرعا حرام است برادر ! برایش آب پرتقال سفارش دادم تا در گرمای امروز تشنه لب نباشد . بیست و یک ساله است و درمرداد شصت و هفت به دنیا آمده ! دقیقا روزی که ناصر را اعدام کردند ! خانه ی خیلی بزرگی پدر جان برایش اجاره کرده  تا دوست پسر کارلا کم و کسری در جزیره نداشته باشد .سعی نکردم مثل احمق ها وارد بحث سیاسی بشوم و این و آن را پیش بکشم .کارلا خیلی دوستش دارد و همین راضی ام می کند که دوستانه برخورد کنم  . از پوست و تن کارلا تعریف می کنم و از رنگ کم رنگ چشم هایش که برایم تغییر شان جالب بوده . برنامه ی شنا را برای هفته دیگر می گذارم و گوشزد می کنم که نگران غرق شدنش نباشد .ولی انصافا پسر خوب و با نشاطی است ولی از اینکه هی  اسم موسوی را تکرار می کند کمی حالم را عوض می کند ولی مدرا و تساهل کار خودش را می کند !  می گوید تهران سبز شده و همه از آدم خوب بودن نخست وزیر روزهای دفاع مقدس ! حرف می زنند .گرانی نبود ولی این را هم می گوید که به خاطر امام راحل بود که میهن در امن و امان بود وگرنه موسوی !! طاقت نمی آورم و من می گویم راستی صد و بیست هزار اعدام در دهه شصت را هم امام راحل هدایت فرمودند یا برادر لاجوردی و موسوی و یا مهدوی کنی برادر بزرگ ! می گوید : ببین  ! مردم طاقت یک انقلاب دیگر را ندارند .اجازه بدهیم گذشته ها فراموش شود تا میهن درست شود ! از سر میز  بلند می شوم تا  صورت کارلا را ببوسم ! سفارش آبجوی خنکی را می دهم تا جلوی میزم خالی نباشد .



n پوست نرم مارسیا

یکشنبه 3 خرداد 1388 | 11:47 ب.ظ

فکر کنم ساعت شش یا هفت صبح بود که مارسیا پرده ی اتاق را کشید تا هجوم بی امان نور خورشید صورتم را بسوزاند . ماه ها بود که این همه نور ندیده بودم شاید به یمن ورود مارسیا خورشید -  انرژی درمانی ! می کرد .ملافه را از روی تنم برداشت و با صدای نرم و مهربانش به بلند شدن دعوتم کرد .با صدای خواب آلود گفتم : یکشنبه هست بابا ! بذار بخوابم !  صدای دوش حمام می آمد . صدایم تا حمام حتما نمی رسید وگرنه جواب می داد ! دی شب تا سه صبح بیدار بودیم .بطری های شراب روی میز و زیر تخت ردیف شده بودند .خبری از گربه و گوستاو نبود حتما جای دنجی را گیر آورده بودند تا یکشنبه شان را پر از خواب بکنند . این تن و پوست مارسیا حالا حالا ها خیال چروک شدن را ندارد . وقتی می گویم نرم و لطیف است شاید باور کردنی نباشد ولی خب هست و لذتی دارد که تعریف شدنی نیست .مخصوصا اگر با ناخن به آهستگی روی تن اش خراش بکشم ! برای من مارسیا یک جسم لخم و بی حس و حال نیست .انگار وقتی تن اش را در میان دست هایم می گیرم دیگر خودم نیستم .تعریف دقیق یکی شدن است .مخصوصا وقتی موهای سیاهش را به روی سر و چشم هایم می گذارد انگار در دالانی پا می گذارم که سیاهی و سپیدی مفهوم خودش را از دست داده و  تعریف های جدید از موقعیت تازه ذهنم را مشغول به خودش می کند . عشق بازی کردن با مارسیا توان روحی می خواد تا قدرت فیزیکی محض .چون به خوبی می داند روحم را چگونه تراپی بکند و تمام پلشتی های  روزانه و شبانه ام را به مخزن معینی می ریزد تا برود دیگر  برنگردد ! انگشت های ظریفش  - هر جای  پوستم را که لمس می کند انگار به مانند جراح پوستی  ، پوست تازه و نرمی  جایگزین تنم می کند  و این بی فایده نیست چون آرامم می کند و چه چیزی بهتر از یک آرامش تمامان مخصوص !  صدای ریخته شدن آب به روی کاشی حمام سکوت خانه را نقاشی می کرد و احساس می کردم رنگ ها خود به خود در حال نقاشی کردن دیوارها هستند و چه بویی داشتند ! بویی ما بین - نا و خود زندگی ! حس بویایی ام انگار دوباره بو شکار می کرد .برایش رنگ آشنایی داشتند . مارسیا با حوله  ی بسته شده به دور کمرش به داخل اتاق آمد  .پنجره ها را طاق باز به روی نور باز کرد .حوله از دور کمرش پایین افتاد . لوسیون کوکا را به روی پوست تن اش کشید . موهای خیس شده از ترکیب سردی و گرمی را به روی شانه هایش ریخت تا حال مرا دوباره عوض کند . تا به میز صبحانه برگردیم وقت کافی داشتیم !



n نه و نیم هفته

دوشنبه 28 اردیبهشت 1388 | 11:46 ق.ظ


از همان لحظه که از در بیرون رفتی حس کردم که این کنش و واکنش چند هفته ای عادت جدیدی را در من به وجود آورده  و آن این بوده که حسی به اسم کینه و عداوت از درونم دارد بیرون می ریزد و به جایش زلالی و آرامش دارد جایگزینش می شود . وقتی از در بیرون رفتی  حس کردم که به راحتی با حرف زدن و گفتمان می توانیم به هم برگردیم بی آنکه عصبی بشویم و پرت و پلا بگوییم ! حس این را داشتم که دیگر نمی توانم با کسی برای هیچ و پوچ بجنگم . ببین ! شاید نتوانی حسش بکنی چون تجربه اش را شاید  نداشته باشی ! ولی برای منی که سالها از آنهای خودم به دور بوده ام  این چند هفته فرصت خوب و لذت بخشی بوده .اجازه بده دوباره تکرار کنم که این بودن های خودمان حس غالب جنسی نداشته و ندارد و همین که حس تازه ای پیدا کرده ام برایم مکفی بوده .حس شاگردی را دارم که به خوبی و سختی درس خوانده و حالا دارد امتحان پس می دهد و چه خوب هم درس پس می دهم .نه هولم ونه اینکه دست و پایم یخ و سرد  است .خیلی راحت دارم کارم را می کنم  ولی آنچه که خیلی  جالب است این است که ارتباط برقرار کردن روحی برایم کار شاقی نبوده و نیست .فضای کافی برای دوست داشتن و دوست بودن ایجاد می کنم و اصلن فکر نمی کنم که باید حتما نقشه ای داشت و با طرح و برنامه ساختمان جدیدی را بنیان بگذارم ! آنچه برایم مهم بوده و هست این است که باید راحت حرف زد و اجازه داد طرف مقابل هم اگر حرفی برای گفتن داشته باشد حرفش را بزند و اگر هم نداشته باشد حداقل صورتی برای گفتن داشته باشد .بعضی آدم ها با دهان حرف نمی زنند پوست و صورت و چشم هایشان زبان حرکتی شان می باشد . در دنیایی زندگی می کنیم که هیچ وقت برای یاد گیری دیر نیست . پس وقتی می بینی این قدر نرم برخورد می کنم از آستانه ی قوی یا ضعیف روحم نشات نمی گیرد از درون خودم سرچشمه گرفته و به خوبی یاد گرفته ام خود خودم باشم ولی با رعایت نکات خیلی کوچک ! ما ایرانی ها به خوبی می دانیم چندین شخصیت در ما زندگی روزانه و شبانه دارند .گاهی خوب و گاهی بد ! نه اینکه فکر کنی رژیم باعٍٍث این بوده و اگر رژیم برود همه چیز پس از چند سال به حال خوبش برمی گردد .نه از این خبرها نیست . حریم های خودمان را نمی شناسیم چون کسی یادمان نداده .اگر می بینی برخوردهای متفاوت می کنم نه از سر این است که بازی جدیدی در راه هست گرچه همه ی ما بازیگرهای خوب و بدی هستیم فقط اگر بازیمان خیلی خوب از آب در نمی آید به خاطر فیلم نامه های بدی است که دستمان داده اند وگرنه بهتر از این بازی خواهیم کرد .به خوبی می دانم احتیاج به توصیح واضحات ندارم چون آن قدر باهوش هستی که درکش بکنی . در هر صورت روزها و شب هاخواهند گذشت و من از یادت نخواهم کاست ! چون یاد گرفته ام به هر کسی که کلمه یا حس جدیدی یاد بدهد احترام عمیق بگذارم .خداوند پشت و پناهت باشد رفیق جان !


n کافه ی دریایی منتهی الیه شرقی

شنبه 26 اردیبهشت 1388 | 04:43 ب.ظ


وقتی با تو عشق بازی می کنم حس لختی و بی حسی فراگیری دارم که سرتاپای تنم را فرا می گیرد .کف پایم از سوزش گرمای تن ات آتش  گداخته می شود و بدنم انگار دیگر همان بدن در هم تنیده قبلی نیست .وقتی لب های گرم و کوچکت را می بوسم انگار این همان من نیستم که هیچ بوسه ای دیگر لب هایم را نمی سوزاند .فکر می کنی در این مدت چه اتفاقی افتاده است که این همه تغییر در من به وجود آمده .یک وقت فکر نکنی که تنمای لمس تن ات امانم را بریده و کاری از من بر نمی آید .نه اصلن و ابدان چنین فکر ی نکن .وقتی برای اولین بار در کافه دریایی نشسته بودم ترا دیدم که از قایق ات پیاده شدی .شلوارک و دمپایی و تی شرت حلقه ای پوشیده بودی و موهای کوتاه شده ات در آفتاب نیم روز چهره ی زیبایی از خودت به روی عرشه ی قایق ترسیم کرده بود .در حال بالا انداختن سومین استکان ودکایم بودم .لنگر قایق ات را به میانه ی دریا انداختی و از پله های اسکله بالا آمدی . پس از مدت ها آفتاب گرم و لذت بخشی کف زمین و هوا ی جزیره را پر کرده بود و تشنگی مجبورت کرد به طرف کافه ی دریایی بیایی .کمی آن طرف تر از من نشستی و کوکتل سفارش دادی  . بی آنکه مستقیم نگاهت کنم از گوشه ی چشمم براندازت کردم . چهره ناز و ملوس تو با مزه ی ودکا در هم ریخته شد و کمی بیشتر مستم کرد .حالا که با هم در بستر مشترکی خوابیده ایم فکر کنم شناخت بیشتری از من پیدا کرده ای . چون به خودت گفتم وقتی دو آدم متفاوت با هم عشق بازی می کنند بیشتر از قبل عشق بازی اخت می شوند و شرم و خجالت را به کناری می گذارند و سعی می کنند بهتر همدیگر را بشناسند . آفتاب ملایم به صورت تو می تابید و من کمی در سایه مانده بودم تا صورتم را بیشتر از قبل نسوزاند .ورونیکا گارسون دوست داشتنی کافه ی دریایی بطری کوچک دیگری به روی میز گذاشت و تو از دیدن سه بطری خالی شده خنده ی خفیفی کردی . با نگاه قشنگی که به تو انداختم جواب خنده ات را دادم و دعوتت کردم تا استکانی با من بزنی . لیوان کوکتل ات را به روی میزم آوردی . پس از سالها زندگی کردن به خوبی می دانم با رفیق جدید چگونه باید برخورد بکنم .عینک آفتابی ات را از روی صورتت برداشتی و به روی سرت گذاشتی .وای چه چشم و ابروی قشنگی داشتی تو ! بینی کوچک و لب های دوست داشتنی .باور کن حال این را نداشتم اسمت را بپرسم چون یاد فیلم اخرین تانگو در پاریس افتاده بودم .ما هیچ اسمی نداشتیم ! برایت استکان خودم را گذاشتم و کوکتل ات را سر کشیدم .با خنده قشنگی که روی گونه هایت چال انداخت گفتی چی بامزه و پررو هستی تو ! گفتم ؛ ببین ! بی خیال باش و استکان ودکا را یهو سر بکش از یواش سر کشیدن متنفرم !! تا استکان را پایین آوردی دوباره پرش کردم .از اقیانوس پرسیدم و ماهی های داخلش ! تازه از فرانسه برگشته بودی . و در منتهی الیه شمال شرقی خانه ام خانه داشتی .از دوست پسرت جدا شده بودی البته نه به طور کامل چون از سکس و رفتارهای عادی اش خسته شده بودی .حس حسادت زنانه ات را بیشتر از انکه حقش باشد تجریک کرده بود و اخرین بار که با او سکس کرده بودی به طور احمقانه و خودخواهانه خودش ارضا شده بود و برایش مهم نبود که تو هم به اندازه ی او لذت برده ای یا که نه ! سرت گرم شده بود و باور نمی کردی این قدر راحت داری با من از زندگی شخصی ات حرف می زنی .این روزها نمی دانم چه تغییری در من شده که ملت خیلی راحت با من خودمانی می شوند و فکر می کنند که می توانند به من اعتماد کنند .برای اولین بار هیچ چیز از گذشته ام به تو نگفتم فقط این را گفتم که در جزیره زندگی می کنم و شکر خدا را می کنم ! دوساعتی با هم عرق خوری کردیم و برای قدم زدن به ساحل رفتیم .مثل همیشه با توجه قد بلندم تندتر راه می رفتم و تو هی عقب می موندی .بیچاره تو ! سعی کردم قدم هایم را با قدم های تو تنظیم کنم ولی خب نشد ! از داستان های جدیدم برایت حرف زدم و از این روزها که کلمات کمی دیرتر در مغزم ته نشین می شوند و این باعث شده کمی مایوس از نوشتن بشوم .با نگاه مهربانت گفتی اگر بخواهی من می توانم کمکت بکنم چون ادبیات و نوشتن دل مشغولی من هم هست .با چشمان مشتاق نگاهت کردم و به شدت در همان لحظه دلم خواست ببوسمت و چشم هایت این اجازه را به من داد که این کار بکنم .وای خدای من ! چه خوش مزه و نرم بود ! به اسکله سنگی آن طرف جزیره که رسیدیم به روی صندلی سنگی نشستیم . آدم تنها چه راحت می تواند حجم تنهایی بغل دستی اش را اندازه بگیرد . با تو که بسترم را شریک کردم تازه فهمیدم که چه انرژی وحشت ناکی را از تن و روحمم خارج کرده ای و چقدر سبک تر شده ام .با صداقت تمام از تو تشکر کردم و گفتم که ممنونم که این قدر خوب و لخت تنهایی ام را پر کردی .برایت گفتم که این  دوستی ات چه قدر اعتماد به نفس به من داده و باعث شده آینده را راحت تر ببینم .بارها از آقای خدا خواسته بودم که کسی را جلوی پایم بگذارد تا بتواند همه ی اعتماد به نفس از دست رفته ام را به من برگرداند .امیدوارم این فکر را نکنی که من چقدر ضعیف شده بودم که با تلنگر تو به یک باره قوی تر شدم .نه اصلن این طور نیست گاهی اوقات یک حرکت و جرقه می تواند کاتالیزرویی باشد که محلول روحی را آنقدر بتکاند که با چند دقیقه قبلش تفاوت چشم گیری داشته باشد . با هم که حرف می زدیم به نقطه های مشترکی رسیدیم که برای هر دویمان جالب و قابل باور نبود .آنچه که باعث می شود که این تلواسه ها را بنویسم این است که می خواهم بگویم حس خوبی تمام وجودم را گرفته  .شاید تو بهانه ی خوبی برای تغییر جدیدم باشی .حالا موتور حرکتم روشن شده و به خوبی نقشه خوانی می کنم و می دانم که می خواهم چه کاری بکنم .